|
17 / 1 / 1392برچسب:, :: 1:0 :: نويسنده : elnaz
{مـטּ }همانم خوب تماشا ڪטּ {בخترے} ڪﮧ براے בاشتنت تمام شب را بیـבار میمانـב... و... با تویــے ڪﮧ نیستــے { בـرف} میزنـב בخترے ڪﮧ زانو میزنـב لبـﮧ تختش و {چشمانش} را میبنـבב و تنها آرزویش را براے هزارمیـטּ بار بـﮧ {خـבا} یاבآور میشوב خـבا هم مثل همیشـﮧ لبخنـב مــےزنـב از ایـטּ ڪﮧ {تو }آرزوے همیشگـے مـטּ بوבے!! ![]()
14 / 1 / 1392برچسب:, :: 21:28 :: نويسنده : elnaz
بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم و مسئولیت یک کودک هشت ساله را به عهده میگیرم... می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا رستوران پنج ستاره است! می خواهم در کوچه پس کوچه های محله مان بالابلندی بازی کنم... می خواهم سرم را از شیشه تاکسی بیرون بیاورم و بلند بلند شعر بخوانم می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم،بادبادکم را به هوا بفرستم... می خواهم به گذشته برگردم ....وقتی داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعرها را می آموختم می خواهم شب هنگام عروسکم را در آغوش بگیرم و بیخیال از هر آنچه پیش آمده بخوابم... می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند...! می خواهم به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی ام پر شود از کوهی از مدارک اداری،خبرهای ناراحت کننده،صورتحساب،جریمه اجاره خونه، سر رسید وام و.... می خواهم کودکانه روی صحنه تئاتر هزار نقش بازی کنم و لذت ببرم می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به فرشتگان، به باران ، به صدای باد... همه چیز بزرگسالی ام برای شما...
![]()
14 / 1 / 1392برچسب:, :: 12:13 :: نويسنده : elnaz
پدره عزيزم سلام گفتم اولين نفري باشم كه تولدتو تبريك ميگم بهت يه وقتي بود كه دوستداشتم برات كادو بگيرم ، كيك بگيرم ، گل بگيرم ، خلاصه يه تولده مقصل برات بگيرم ولي بچه بودم و پول تو جيبيم نميرسيد به همه اين كارها الان كه پول تو جيبيم ميرسه تونيستي 9 ساله كه نيستي ميگن دعاي پدر بي برو برگرد ميگيره حتي اگه فوت شده باشه دعام كن بابا
پدرم تولدت مبارک
![]()
3 / 1 / 1392برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : elnaz
مخاطب خاص همیشه به این معنی نیست که ![]()
3 / 1 / 1392برچسب:, :: 1:48 :: نويسنده : elnaz
متنفرم از آدمای حسودی که فقط و فقط همه چیزای خوبُ برا خودشون می خوان ...
متنفرم از آدمایی که فقط دنبال پول و موقعیت آدمای دیگه ان .... متنفرم از آدمایی که خودشونُ خیلی دست بالا می گیرن ولی عملا هیچی نیستن و فقط طبل تو خالی ان ... متنفرم از آدمایی که عادت کردن با همه بازی کنن و احساسات آدما براشون هیچ ارزشی نداره .... متنفرم از آدمایی که اگه کسی جلوشون سکوت می کنه و کاراشونُ به روشون نمیاره ، فکر می کنن طرف خره و نفهمیده که هیچی نگفته ... متنفرم از آدمای ترسویی که حاضر نیستن برای رسیدن به خواسته شون تلاش کنن و فقط حرف می زنن و خدای ادعان ... متنفرم از آدمایی که هیچ وقت خوبی هایی که در حقشون می کنیُ نمی بینن و فکر می کنن وظیفه ات بوده، حتی اگه تو هیچ توقعی ازشون نداشته باشی ... متنفرم از آدمایی که مثل آب خوردن دل می شکنن و کَکِشونم نمی گزه .... متنفرم از آدمای ظاهر بین .... متنفرم از آدمای دروغ گو .... چقدر همه تنفر !!! به نظرتون نگران کننده نیست ؟؟؟ ![]()
30 / 12 / 1391برچسب:, :: 23:22 :: نويسنده : elnaz
بدترین کاری که یک نفر میتونه با دلت بکنه اینه که باعث بشه دیگه ذوق نکنی از بودن هیچکس.......
ادمها فقط ادمند .نه بیشتر نه کمتر ! اگر کمتر از ان چیزی که هستند نگاهشان کنی انها را شکسته ای . و اگر بیشتر از ان حسابشان کنی تو را می شکنند . اما باز هم اخر مهر سنگ بودن می خورد بر پیشانی تو ........
اسبها درشکه را کشیدند ولی انعام را درشکه چی گرفت . چقدر این قصه اشناست ..........
دلم بچگی میخواهد . جلوی کدوم مغازه پا بکوبم تا برایم ارامش بخری .........
هرچه میروم نمی رسم . گاه با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ اخر قصه ها .......
هیچگاه به کوچه بن بست ناسزا نگو . رنج بن بست بودن برای کوچه کافی است..... ![]()
30 / 12 / 1391برچسب:, :: 22:54 :: نويسنده : elnaz
تنهایی ...چیزهای زیادی به انسان میآموزد!!!اما تو نرو..... بگذار من نادان بمانم ...!
میان زمین و هوا، معلق..
همیشه اونی که میتونه آرومت کنه داغونت میکنه ...
یک روز من سکوت خواهم کرد ! تو آن روز ، برای اولین بار ، مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید ...
چه کسی می گوید حمل سلاح جرم است..؟!!کسی را می شناسم در این حوالی..چشم هایش، سلاح سردی است..که آزادانه حملشان می کند.....!!
تمام زندگی ام پر شده از احساسات... احساساتی که مثل آتش میسوزاند دل عاشقم را
آدمی که دلتنگ است...هیچ حرفی حالی اش نیست...برایش فلسفه نبافيد..!
گاهی اوقات باید بگذری....بگذاری ... و بروی ...!وقتی می مانی و تحمل می کنی...از خودت یک احمق می سازی...!
شابلون نمیخواهد کشیدن دردهای یک زن... کافیست سرسطر ، بنویسی: زنانگی! ![]()
26 / 12 / 1391برچسب:, :: 13:48 :: نويسنده : elnaz
آدم هزاران متر زیرِ خط فقر باشه، اما یه میلیمتر زیر خط فهم نباشه ...! کاش میفهمیدی....! ![]()
26 / 12 / 1391برچسب:, :: 13:23 :: نويسنده : elnaz
سلام جالبه. وقتی خیلی ناراحتم یا خیلی خوشحالم میام اینجا نمیدنم دلیلش چیه! خدایا شکرت واسه ی آرامشی که دارم خدایا شکرت واسه ی همدم خوبی که دارم خدایا شکرت واسه ی ... خدایا شکرت که خیلی قشنگ نشون میدی که چقدر هواست به ما هم هست خدایا شکرت که با گذشت زمان ثابت کردی که حق با ما بود خدایا واقعا شکرت ![]()
26 / 12 / 1391برچسب:, :: 13:4 :: نويسنده : elnaz
توکُجایی سُهرابـــ.... ...
آبـــ را گِل کَردَند .... چِشم ها را بَستَند و چه با دِل کَردَنــد...
صَبرکُنــ سُهرابــــ ...... . گُفته بودی قایِقی خواهَمــ ساختـــ ...
دور خواهَم شُد ازاینـــ خاکِ غَریبـــ
قایِقَتــ جا دارَد.... مَنَمــ از هَمهَمه یِ اَهلِ زَمینــ دِلگیــــرَم ........ ![]()
26 / 12 / 1391برچسب:, :: 12:51 :: نويسنده : elnaz
داشتم تو پیاده رو میرفتم که یهو یه موتوری توی عابر پیاده با سرعت از بغلم رد شد و نزدیک بود بزنه به من!
داد زدم اینجا عابر پیادَست ها!!!
جواب داد اینجا ایرانه ها!!! حرفش تا حدی منطقی بود که کاملا قانع شدم....جدیااااااااااااااااااا
![]()
21 / 12 / 1391برچسب:, :: 18:20 :: نويسنده : elnaz
خدایا!!!!!!
یا خیلی برگدون عقب
باخیلی بزن جلو
اینجای زندگی دلم خیلی گرفته!!!
![]() ![]()
21 / 12 / 1391برچسب:, :: 11:11 :: نويسنده : elnaz
بعضی چیزها را " باید " بنویسم ![]()
21 / 12 / 1391برچسب:, :: 10:49 :: نويسنده : elnaz
تو مرا یاد کنی یا نکنی، ![]()
20 / 12 / 1391برچسب:, :: 19:56 :: نويسنده : elnaz
یکی از بچه محلهای قدیمیمونو دیدم گفتم: حالت چطوره؟ راستش هنوزم منتظرم یه روز یه خانوم و آقای پولداری بیان خونمون، یکی مسیج داده : بچه که به دنیا میاد کم مونده ایرانسل بهم اس بده مشترک گرامی، خارجیا با مخفف کردن Short message send به sms خواستن به دنیا بگن که خیلی تنبلن، ![]()
20 / 12 / 1391برچسب:, :: 16:57 :: نويسنده : elnaz
بـازیگــوش مـــے شــَوم ![]()
20 / 12 / 1391برچسب:, :: 16:42 :: نويسنده : elnaz
ديــوونگــي يعــني : ![]() ![]()
20 / 12 / 1391برچسب:, :: 16:3 :: نويسنده : elnaz
علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟ ![]()
20 / 12 / 1391برچسب:, :: 13:4 :: نويسنده : elnaz
از خدا پرسیدم : خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن زندگی شگفت انگیز است ؛فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی !!حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم اینست که با تمام توان شروع به حرکت کنی کوچک باش و عاشق...که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را بگذار عشق خاصییت تو باشد، نه رابطه ی خاص تو با کسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی ، یا دریایی بی کران زلال که باشی ، آسمان در توست ... ![]() ![]()
19 / 12 / 1391برچسب:, :: 22:39 :: نويسنده : elnaz
به بعضی ها تو زندگی باید گفت: من چــــــــــــــــــــشم میذارم، تو فقـــــــــــــــــــــــــــــط ![]()
19 / 12 / 1391برچسب:, :: 22:38 :: نويسنده : elnaz
آنقدر مرا از رفتنت نترسان ![]()
19 / 12 / 1391برچسب:, :: 21:56 :: نويسنده : elnaz
قرار نیست که همیشه من خوش باشم … دیروز من خوش بودم از اینکه در کنارت بودم … امروز دیگری خوش است برای با تو بودن … از تلاش دست نکش عزیزم که چشم ملتی به توست … ![]()
18 / 12 / 1391برچسب:, :: 23:21 :: نويسنده : elnaz
کاش فقط یک نفر بود
که وقتی بغض میکردم
بغلم میکرد و میگفت گـــــــــــــــــریـــــــــــه کنی مــــــیــــــــــــکــشـــــــــمــــــــــتــا ![]() ![]()
15 / 12 / 1391برچسب:, :: 1:37 :: نويسنده : elnaz
لاک غلط گیر را برمی دارم
![]()
15 / 12 / 1391برچسب:, :: 1:37 :: نويسنده : elnaz
تقصیر من چه بود؟؟؟؟؟؟؟
انقدر لباس مردانگى برازنده ات بود
که حتى خدا هم نفهمیدپشت ان لباس مردانه
چه موجود ........نامردی افریده است... ![]()
15 / 12 / 1391برچسب:, :: 1:5 :: نويسنده : elnaz
پسر گفت: اگر مي خواهي با هم بمانيم بايد همه جوره با من باشي!
دخترک که به شدت پسر را دوست داشت گفت: باشه عزيزم هر چه تو بگويي!
پسرک دختر را عريان کرد، دختر آرام ميلرزيد ولي سخن نمي گفت مي ترسيد عشقش ناراحت شود...
پسرک مانند ابري سياه بدن دختر را به آغوش کشيد و بدون کوچکترين بوسه شروع کرد...
دخترک آهي کشيد و پسرک مانند چرخ خياطي بالا و پايين مي شد... دخترک بدنش مي سوخت ولي صدايي نمي آمد......
پسرک چند تکان خورد و در کنار دخترک افتاد!
دختر با لبخند گفت: آرام شدي عروسکم؟؟؟
پسرک آرام خنديد، لباسهايش را پوشيد و رفت...
دخترک ساعتي بعد تلفن را برداشت و زنگ زد و گفت: سلام عشقم
ولي پسرک مانند هميشه نبود و تنها گفت: ديگر به من زنگنزن و قطع کرد...
دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آرام گريست...
چند سال گذشت...
تبريک مي گويم به پسرک!
همان دخترک زيبا شد فاحشه قصه ما!
فاحشه سيگارم تمام شده تو سيگار داري؟
فاحشه آرام مي گويد: چرا به ديگران نگفتي به جرم عاشق شدن فاحشه شدم؟
من محکم تر سیگارم را کشیدم وارام تر جواب میدهم از خجالت ........ ![]()
14 / 12 / 1391برچسب:, :: 23:6 :: نويسنده : elnaz
"هدف ما جلب رضایت شماست" ... نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟ ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن ! امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین ![]()
29 / 11 / 1391برچسب:, :: 21:24 :: نويسنده : elnaz
منـم زیبــا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد شعر از زنده یاد سهراب سپهری ![]() ![]() |