|
25 / 1 / 1392برچسب:, :: 18:50 :: نويسنده : elnaz
تنهــا بودن قـُـدرت مــے خــواهــد و ایـن قــدرت را کســے بـه مـن داد کـه روزے مـے گُفت تنهــــایـَت نمــے گُــذارم ...
25 / 1 / 1392برچسب:, :: 18:47 :: نويسنده : elnaz
منـــ دوستتـــ دارم ــهای اینــ آدم ـــهارا نمی خواهَمــ... بوس هآیشآنــ بهــ قولــ هآیشآنــ قانعمــ نمیکند! من تشنهــ ی
25 / 1 / 1392برچسب:, :: 18:44 :: نويسنده : elnaz
سوت پایان را بزن من حریف هرزگی تو و احمق بودن خودم نمی شوم . .
24 / 1 / 1392برچسب:, :: 23:3 :: نويسنده : elnaz
یادش بخیر :
+گل گل ، گل اومد ، کدوم گل ؟ همون که رنگارنگه برای شاپرکها یه خونه قشنگه ! کدوم کدوم شاپرک ؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده .. با بالهای قشنگش میره و برمیگرده ، میره و برمیگرده …
شاپرک خسته میشه … بالهاشو زود میبنده … روی گلها میشینه … شعر میخونه میخنده...
+ تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز..
+ نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.. + موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.. +پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد
یا سیاه و کثیف می شد..
+آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
+ با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار
بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه..
+سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ..
+ کیک می خریدیم پنجاه تومن . کاغذ زیرش رو هم می جویدم..
+ خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون ، تو کتاب تعلیمات اجتماعی! چه زود گذشت..چه زود گذشت بچگی ها.....
21 / 1 / 1392برچسب:, :: 12:32 :: نويسنده : elnaz
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
21 / 1 / 1392برچسب:, :: 12:31 :: نويسنده : elnaz
بعضی زخم ها هست که هر روز... باید روشونو باز کنی... و نمک بپاشی... تا یادت نره که سراغ بعضی ادما... نباید رفت...نباید...
17 / 1 / 1392برچسب:, :: 1:1 :: نويسنده : elnaz
خستهِ کِه باشهِ بهترِه تنهاش بزارى...
اگه بخواد باهات حرف بزنهِ خودش میگه... او همه چیزِ من است حق ندارـے اذیــتــش کنی ...!!! ![]()
17 / 1 / 1392برچسب:, :: 1:0 :: نويسنده : elnaz
{مـטּ }همانم
خوب تماشا ڪטּ
{בخترے} ڪﮧ براے בاشتنت
تمام شب را بیـבار میمانـב...
و...
با تویــے ڪﮧ نیستــے { בـرف} میزنـב
בخترے ڪﮧ زانو میزنـב لبـﮧ تختش و
{چشمانش} را میبنـבב و
تنها آرزویش را براے هزارمیـטּ بار
بـﮧ {خـבا} یاבآور میشوב
خـבا هم مثل همیشـﮧ لبخنـב مــےزنـב
از ایـטּ ڪﮧ {تو }آرزوے همیشگـے مـטּ بوבے!!
14 / 1 / 1392برچسب:, :: 21:28 :: نويسنده : elnaz
بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم و مسئولیت یک کودک هشت ساله را به عهده میگیرم... می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا رستوران پنج ستاره است! می خواهم در کوچه پس کوچه های محله مان بالابلندی بازی کنم... می خواهم سرم را از شیشه تاکسی بیرون بیاورم و بلند بلند شعر بخوانم می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم،بادبادکم را به هوا بفرستم... می خواهم به گذشته برگردم ....وقتی داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعرها را می آموختم می خواهم شب هنگام عروسکم را در آغوش بگیرم و بیخیال از هر آنچه پیش آمده بخوابم... می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند...! می خواهم به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی ام پر شود از کوهی از مدارک اداری،خبرهای ناراحت کننده،صورتحساب،جریمه اجاره خونه، سر رسید وام و.... می خواهم کودکانه روی صحنه تئاتر هزار نقش بازی کنم و لذت ببرم می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به فرشتگان، به باران ، به صدای باد... همه چیز بزرگسالی ام برای شما...
14 / 1 / 1392برچسب:, :: 12:13 :: نويسنده : elnaz
پدره عزيزم سلام گفتم اولين نفري باشم كه تولدتو تبريك ميگم بهت يه وقتي بود كه دوستداشتم برات كادو بگيرم ، كيك بگيرم ، گل بگيرم ، خلاصه يه تولده مقصل برات بگيرم ولي بچه بودم و پول تو جيبيم نميرسيد به همه اين كارها الان كه پول تو جيبيم ميرسه تونيستي 9 ساله كه نيستي ميگن دعاي پدر بي برو برگرد ميگيره حتي اگه فوت شده باشه دعام كن بابا
پدرم تولدت مبارک
3 / 1 / 1392برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : elnaz
مخاطب خاص همیشه به این معنی نیست که
3 / 1 / 1392برچسب:, :: 1:48 :: نويسنده : elnaz
متنفرم از آدمای حسودی که فقط و فقط همه چیزای خوبُ برا خودشون می خوان ... متنفرم از آدمایی که فقط دنبال پول و موقعیت آدمای دیگه ان .... متنفرم از آدمایی که خودشونُ خیلی دست بالا می گیرن ولی عملا هیچی نیستن و فقط طبل تو خالی ان ... متنفرم از آدمایی که عادت کردن با همه بازی کنن و احساسات آدما براشون هیچ ارزشی نداره .... متنفرم از آدمایی که اگه کسی جلوشون سکوت می کنه و کاراشونُ به روشون نمیاره ، فکر می کنن طرف خره و نفهمیده که هیچی نگفته ... متنفرم از آدمای ترسویی که حاضر نیستن برای رسیدن به خواسته شون تلاش کنن و فقط حرف می زنن و خدای ادعان ... متنفرم از آدمایی که هیچ وقت خوبی هایی که در حقشون می کنیُ نمی بینن و فکر می کنن وظیفه ات بوده، حتی اگه تو هیچ توقعی ازشون نداشته باشی ... متنفرم از آدمایی که مثل آب خوردن دل می شکنن و کَکِشونم نمی گزه .... متنفرم از آدمای ظاهر بین .... متنفرم از آدمای دروغ گو .... چقدر همه تنفر !!! به نظرتون نگران کننده نیست ؟؟؟
![]() |